تبلیغات
پدافند فرهنگی - ایثار و داستانی جالب ....
33سخن روز
بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست.
? حضرت علی علیه‌السلام
خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان.
? دکتر علی شریعتی
آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است.
? مترلینگ
پدافند فرهنگی
,, خوش آمدید,, ما را از نظرات ارزشمند خود مطلع کنید
img img img
22سخن روز
بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست.
? حضرت علی علیه‌السلام
خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان.
? دکتر علی شریعتی
آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است.
? مترلینگ
درباره سایت
مشاهده مطالب سایت

درباره سایت

درباره ما

مدیر سایت
img img img
11سخن روز
بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست.
? حضرت علی علیه‌السلام
خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان.
? دکتر علی شریعتی
آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است.
? مترلینگ

امکانات سایت

تاریخ روز

مطالب سایت

img img img
سه شنبه 26 فروردین 1393 ساعت 12:28 ب.ظ
امام علی(علیه السلام):

عامِلْ سائرَ النّاسِ بالإنصافِ ، وعامِلِ المؤمنینَ بالإیثارِ
با دیگر مردمان به ‏انصاف رفتار كن و با مؤمنان به ایثار .


چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها. افراد زیادی اونجا نبودن 3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا ۷۰سالشون بود.
ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا ۳۵ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد، البته من با اینکه بهش نزدیک بودم  صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم،بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و ...
بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمون من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم...
به همشون باقالی پلو با ماهیچه بدهین...  ما همه  با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش، اول باهاش روبوسی کردم و بهش تبریک گفتم و بعد گفتم :ما قبلا غذامون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم، اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیرزن پیرمرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد

                                                                                                                                                          

ادامه رو حتما بخون ..........................
خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود ، اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم،ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه تقریبا۵ ساله ایستاده بود تو صف ،از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم ،دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش به محض اینکه برگشت من رو شناخت،یه ذره رنگ و روش پرید  اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم ماشالله از۲-۳ هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده؟ همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت داداش او جریان یه دروغ بود یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم. 

                                                                                                    
دیگه با هزار خواهشو تمنا از طرف من قضیه رو اینجدری تعریف كرد:

 اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن ، پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم  پیر مرده در جوابش گفت ببین اومدی نسازی  قرار شد بیایم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود    من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم... بخاطر اینکه 18 هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده.
همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین؟ پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور آب باز بود و داشت هدر میرفت تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم میمیرم  رو کردم به آسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن بعد اومدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیرزنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم گفت داداشمی،پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی آبروی یه انسان رو تحقیر نکنم  این و گفت و رفت..........
یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم.... واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمیده.
نظرات
پنجشنبه 16 شهریور 1396 05:48 ق.ظ
Wow, this article is fastidious, my younger sister is analyzing these things, so I am
going to let know her.
چهارشنبه 7 تیر 1396 08:26 ب.ظ
We're a group of volunteers and opening a new
scheme in our community. Your site provided
us with helpful info to work on. You have performed a formidable task and our whole neighborhood will be grateful
to you.
یکشنبه 4 تیر 1396 03:31 ب.ظ
Loving the info on this web site, you have done outstanding
job on the content.
جمعه 29 اردیبهشت 1396 11:23 ق.ظ
Its like you learn my mind! You appear to grasp a lot about this, like
you wrote the ebook in it or something. I think that you can do with
a few percent to power the message house a bit, however
instead of that, this is excellent blog. A fantastic read.
I'll definitely be back.
جمعه 8 اردیبهشت 1396 12:34 ب.ظ
Its like you learn my thoughts! You seem to understand so much approximately this, like you wrote
the ebook in it or something. I believe that you simply could do with a few percent to power
the message house a little bit, however other than that,
this is great blog. An excellent read. I'll certainly be back.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 08:21 ب.ظ
I enjoy reading through an article that will make men and women think.
Also, thanks for allowing me to comment!
دوشنبه 14 فروردین 1396 07:48 ب.ظ
Pretty! This was a really wonderful post. Thank you for providing these details.
چهارشنبه 9 فروردین 1396 07:00 ب.ظ
I always spent my half an hour to read this webpage's content
daily along with a mug of coffee.
ارسال نظر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
img