تبلیغات
پدافند فرهنگی - خاطرات تبلیغی تهران
پدافند فرهنگی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
امروز داشتم گوشیم جک می کردم و چند تا نقاشی دیدم !؟!؟
یادم آمد از چند کلاسی که در مشهد برای دختر بچه های اساتید رفته بودم .....
می خواهم خاطره اولین کلاسی که با این بچه بودم بنویسم ....
قرار بود ساعت 5:30 بعد از ظهر با بچه ها کلاس داشته باشم ، چون تصمیم گرفته شده بود کلاس در محل اسکان خانواده ها بر گزار شود ، من از حجت السلام و المسلمین واعظی خواستم که من را تا محل اسکان همراهی کنند . ایشان و حجت السلام و المسلمین شکر اللهی من را همراهی کردند. 
وقتی به آنجا رسیدیم بچه ها هنوز نرسیده بودند و من حجت السلام و المسلمین شکراللهی برای پیدا کردن مکان کلاس با هم همراه شدیم. آخر سر نتیجه شد که کلاس در محیط رستوران هتل برگزار بشه .....
راستش اولش با خودم گفتم نمی شه اونجا کلاس برگزار بشه ، بابا اونجا رستورانه؟!؟!؟
ولی کار دیگه نمی شد بکنیم ؛ کلاس را فقط اینجا می شد برگزار کرد .
بچه ها آمدند ........ ولی با یک وضع جالب ، شاید از 7 نفری که آمدند ، 4 نفر آنها خواهر و برادر کوچکشان هم آورده بودند !!!!
با خودم گفتم وای چند مشکل : 1. این دومین کلاس با دختر ها هست که من داشته ام .
                                             2. این که محیط آنجا آموزشی نبود و حتی نمی شد بلند حرف زد و یا بچه ها بازی کنند.
                                             3. با این دختر ها بچه های کوچک هم هست ......
از خدا کمک خواستم و کلاس را شروع کردم ....
وسط کلاس دیدم حوصله بچه ها خیلی کم شده ، خوب  ، اونا هم حق داشتند من حتی نتونسته بودم  یک بازی با آن ها انجام بدم . 
در همون لحظه یادم آمد که توی کیفم یک پازل دارم که خودم ساخته ام . سریع پازل را آوردم و بچه ها بازی کردند ، بچه ها تازه به حال آمدنده بودند و دیدم الآن وقت این است که یک مطلب خوب بگم . برای همین شروع کردم داستان حضرت زهرا (س)و حضرت علی (ع) را تعریف کردم ، البته با ابزار جدید داستان گویی....
الحمدالله دخترا خیلی استقبال کردند ...... وکلاس را با تذکر مسوول رستوران که الآن نزدیک اذان است به پایان رسوندم ......
اصلا فکرشم نمی کردم که بتونم کلاس را جمع کنم ولی خود خود خدا به من کمک کرد و شد ......
حتی بچه ها درخواست کرده بودند یک کلاس دیگه براشون بزاریم ، که ما هم فردای آن روز براشون کلاس گذاشتیم .
روز بعد به علت کلاس داشتن خودم کمی دیرتر به کلاس رسیدم ولی بچه ها از همون اول اونجا آمده بودند و برای من نقاشی گذاشته بودند .....
من این نقاشی ها را بعد از این مطلب می گذارم ؛ به امید این که بچه یک بار دیگه این نقاشی ها رو ببینند و مطالبی که بهشون گفتم را اجرایی کنند.
فعلا یا علی 




نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : کلاس برای دختران، کلاس های بچه های اساتید، کلاس های تبلیغ تهران،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 26 مرداد 1392
شنبه 12 فروردین 1396 09:52 ب.ظ
Whats up are using Wordpress for your blog platform?
I'm new to the blog world but I'm trying to get started and set
up my own. Do you need any coding expertise to make your own blog?
Any help would be greatly appreciated!
یکشنبه 27 مرداد 1392 11:45 ق.ظ
سلام عباس
برام خیلی جالبه که عین فیلم آمریکایی ها اولش وضعیت خرابه بعدش یکی میاد و منجی میشه.
عباس منجی اینجا اونجا همه جا.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
تاریخ روز