تبلیغات
پدافند فرهنگی - خاطرات تبلیغی تهران
پدافند فرهنگی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
دوباره سلام به اونایی که این خاطرات را دنبال می کنند !!!
این بار می خواهم خاطره ایی از  یکی از کلاس های درس بگویم .
حدودا ساعت 10 شب بود ، بچه جمع شده بودند برای آخرین کلاس در روز ، که استاد اون کلاس اون روز من بودم .
خوب من کلاس را مثل همیشه با یک شعر شروع کردم ....
به نام خدایی که او           به خورشید گفت بتاب 
زمین را پر از نور کن            جهان را پر از آفتاب 
بعد از این شعر ، من شروع به صحبت در حول دقت به اشیاء اطراف کردم که این اشیاء چه چیز هایی را به ما یاد آور می شه ....
بعد از کمی گفت و  گو با بچه ها شروع به یک بازی فکری کردیم ....
مثل همیشه چون بازی ها تازه بود 5 دقیقه صرف این شد که بچه ها بازی را یاد بگیرند .
بعد از بلد شدن بچه ها بازی را شروع کردم ؛ این بازی حداقل باید 10 دقیقه طول می کشید ؛ با اولین سوال یکی از بچه ها به سوال بسیار قاطع پاسخ داد !!؟!؟!
نمی دونم جواب را از کجا بلد بود ، فقط می دونم من را به درد سری بزرگ انداخته بود....
توی یک لحظه احساس کردم دیگه کنترل کلاس از دستم خارج شده باشه ... 
به خودم آمدم ؟!؟!؟!؟!
سریع گفتم نه این جواب نیست ، واقعا خودم نمی دونستم چی دارم می گم ؛ فقط می خواستم یک جوری یک مسئله را جمعش بکنم . هرکی یک جوابی می داد ، و من هم به همه جواب منفی می دادم . 
جواب این سوال را بعد از 10 دقیقه صحبت با بچه ها موکول کردم به آخر کلاس ، در حالی که هنوز خودم به یک جواب درست دیگه نرسیده بودم ...
بعد از بازی شروع بع ارائه ادامه مطالب کردم در حالی که کل فکرم  دنبال جواب این سوال بود. 
کلاس به آخر رسید ؛ امیدوار  بودم بچه ها از خیر جواب این سوال گذشته باشند . اما نه ، تا صلوات آخر کلاس را فرستادند ، سریع پیش میز من آمدند و جواب سوال را می خواستند . 
حلقه های مسجد صاحب الزمان (عج)
آره ، وقتی اینطوری توی تنگنا قرار گرفتم ٰ؛ یک راه حل توی ذهنم روشن شد ....
فورا به بچه ها گفتم این سوال من که از کلاس شما هم پرسیده شد دارای یک جایزه خیلی بزرگ!!!! برای همین من جواب اون را نمی دم چرا که باید توی کلاس های دیگه هم مطرح کنم .....
بچه ها هم راضی شدند و از خیر جواب گذشتند .....
البته به بچه ها دروغ نگفتم ، برای این که برای اون مسابقه یک جایزه خیلی خوب در نظر گرفتم و  همچنین با همفکری دوستانم یک جواب خیلی بهتر برای سوال پیدا کردم .
اینطوری بود که تونستم این کلاس را به خوبی جمعش کنم .
ممنون از این که وقت گذاشتی و این مطلب را خوندی ...... راستی نظر برای بهتر شدن این وبلاگ و مطلب یادت نره .....
فعلا خداحافظ 
 




نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : خاطره از کلاس درس، بازی عجیب، بازی سخت، بازی با هیجان بالا،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 21 مرداد 1392
چهارشنبه 23 مرداد 1392 12:07 ق.ظ
عباس از تو بعیده که سوتی بدی.
من به شما علاقه و امید دارم سعی کن بیشتر حواست رو جمع کنی.
خلاصه بچه تهرونی ها تیز هستند.
دوشنبه 21 مرداد 1392 08:34 ق.ظ
پست قبلیت خیلی جالب بود . از این مطلبا زیاد بزار.
دوست دارم بیایی با هم تبادل لینک کنیم تا هم بازدید کننده وبت بره بالا هم من بازم بتونم بهت سر بزنم میدونی چرا ؟چون اگه وبت را ثبت کنی من آدرس وبلاگت را دارم در ضمن من هر روز به دوستام سر میزنم منتظرت هستم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
تاریخ روز